نوتلا جان:) - تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 10:49
امروز صبح زود رفتم پیش آقایی.. تا رسیدم پریدم تو بغلش و خوابیدم.. بعد کلی شیطنت بلند شدیم صبحونه خوردیم.. یه خورده باهم صبحت کردیم با گوشیامون بازی کردیم.. دیگه ساعت 2 بود ناهار خوردیم... آقایی هم وسایلاشو جمع و جور کرد.. منم حاضر شدم باهم رفتیم بیرون.. با آقایی رفتیم یه خورده از کاراشو انجام داد......
آقایی اومد پیشم:) - تاریخ: 1395/8/27 ساعت: 22:14
امروز ساعتای دو اینا بود آقایی اومد خونمون.. کلی برام خوراکی آورده بود.. رفتم تو بغلش دلتنگیمو برطرف کنم.. بعدم براش ناهار گرم کردم بخوره... نشستیم جلو کامپیوتر یه ذره عکس و فیلم نگاه کردیم.. دیگه آقایی رفت پایین منتظر من موند تا حاضر بشم باهم بریم دکتر... یه آمپول داشت اونو بزنه.. تو راه برگشت هم ی...
برای آقایی لازانیا درست کردم:) - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 7:23
آقایی بعد اینکه کاراش تموم شد اومد دنبالم.. ساعت 7:30 بود.. براش لازانیا درست کرده بودم.. بردم نوش جان کرد.. با هم رفتیم بستنی بخوریم که حالم بد شد نتونستم همشو بخورم... آقایی هم رفت برام از داروخونه قرص خرید.. بعدم منو رسوند خونه.. هر چقدرم اصرار کرد که بریم دکتر قبول نکردم.. +مرسی که اینقده هوامو ...
ღღبیست و هشتمین ماهگردمون مبارکღღ - تاریخ: 1395/8/20 ساعت: 7:23
صبح ساعت 7 از خونه راه افتادم رفتم پیش آقایی.. ساعتای 9 بود رسیدم پیشش.. از دلتنگی زیاد از بغلش بیرون نمیومدم... بعد کلی شیطنت تو بغلش خوابیدم.. دو سه ساعتی خوابیدم.. بعدم بیدار شدم حاضر شدیم باهم رفتیم بیرون.. ناهار خوردیم.. آقایی رفت چندتا از کاراشو انجام داد.. بعدم راه افتادیم به سمت تهران.. رسید...
هات داگ دلچسب:) - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:44
صبح ساعت 9 رسیدم پیش نیمایی.. اینقدر دلتنگش بودم.. خلاصه کلی شیطنت کردیم و سر به سرش گذاشتم.. بعد رفتیم باهم صبحونه خوردیم.. بعدش رو پای آقایی خوابم برد.. یکی دو ساعتی خوابیدم.. بیدار شدم حاضر شدیم با آقایی اومدیم تهران.. آقایی رفت سرکار..منم تو مترو منتظرش موندم.. یه ساعت بعد اومد.. دیگه رفتیم باهم...
کم بود ولی برای رفع دلتنگی خوب بود:) - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:44
امروز آقایی بعد سرکارش اومد دنبالم.. باهم رفتیم بیرون یه دوری بزنیم.. هر چی آقایی گفت بستنی بخوریم من گفتم میل ندارم.. واقعا اصلا میل نداشتم خلاصه اومد برگرده سمت خونه که ماشینش خراب شد.. یک ساعتم داشت ماشینشو درست میکرد.. بعدم دیگه منو رسوند خونه.. با اینکه کم دیدمت ولی بازم خیلی برام خوب بود
❦قرار یهویی:)❦ - تاریخ: 1395/8/2 ساعت: 13:44
امروز ساعتای 11:30 آقایی بهم زنگ زد.. منم که تازه از خواب بیدار شده بودم ولی هنوز تو رختخواب بودم.. جوابشو دادم گفت پاشو کاراتو انجام بده دارم میام ببینمت.. منم که هنوز گیج بودم گفتم چی؟؟ که تلفن قطع شد..دوباره زنگ زد..منم گفتم باشه کارامو انجام میدم.. دیگه پا شدم یه لیوان شیر خوردم.. بعدم کم کم کار...
شبی که من خرابش کردم:( - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 21:47
امروز با آقایی قرار داشتیم بیاد دنبالم بریم بیرون.. ساعت 7 اینا بود آقایی اومد دنبالم.. براش لقمه سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم... بهش دادم لقمه ها رو نوش جان کرد.. رفتیم یه جایی که برای محرم همیشه توش رو درست میکردن.. تو بین این راه من دلم از حرفای نیما گرفته بود... خلاصه تا آخر شب باهم جر و بح...
شله زرد نذری ما:) - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 21:47
امروز ما شله زرد نذری داشتیم.. قرار بود نیما بعد از ظهر بیاد سهمشو بگیره.. دیگه آقایی جونم ساعت 7 بود اومد جلو خونمون.. رفتم پایین براش شله زرد رو بردم.. اونم برای من شربت های نذریشون رو آورده بود.. یکی دو ساعتی باهم بودیم آقایی برام پفیلا و پفک خرید.. نوش جان کردم.. بعدشم منو رسوند خونه..
سه روز پیش آقاییم:) - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:52
یکشنبه 95.7.4 ساعت 3 بعداز ظهر از خونه اومدم بیرون.. ساعت4:30 بود رسیدم پیش آقایی. باهم رفتیم خونشون...یه ذره شیطنت کردیم و آقایی رفت سرکار.. منم یه ذره تی وی نگاه کردم.. بعدشم رفتم نشستم یه دل سیر خودمو آرایش کردم که آقایی از سرکار اومد خستگیش در بره.. بعد انجام آرایشم یه نگاه تو آینه به خودم انداخ...
❦❧ღبیست و هفتمین ماهگردمون مبارکღ❧❦ - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 22:52
ســـــــــــــایــــــــــه مـــــــــن،عــــاشــــــق ســـــــــــــــایــــــه تــــــــــو شــــــــــــده مــــــــــیـــــــــــشــــــــــــود مــــــــــــا هـــــــــمــــــســـــــــــایــــــــــه شــــــــــویــــم نفس من،همیشگی من..ماهگردمون مبارک
بالاخره تو بغلت آروم گرفتم:) - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 23:17
امروز صبح زود از خونه زدم بیرون.. رفتم پیش آقایی.. باهم صبحونه خوردیم و بعد یه ماه تونستم بالاخره با خیال آسوده بغلش کنم.. یه خورده تو بغلش موندم شیطنت کردیم از دلتنگیامون گفتیم.. بعدم من تو بغلش خوابم برد... دیگه ساعت 2 اینا بود حاضر شدم از خونه رفتیم بیرون.. ناهار سیب زمینی با کباب لقمه خوردیم... ...
ღعید غدیر خم مبارکღ - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 23:17
امروز ساعت 6:30 آقایی اومد دنبالم.. عیدی های آقایی رو بهش دادم..(راستی عید غدیر خم مبارک) اونم کلی تشکر کرد.. رفتیم سمت یه جیگرکی... جیکر و خوئک(غذای مورد علاقه من) رو خوردیم.. و بعد هم دست در دست عشقم سوار ماشین شدم... نزدیک خونه آب طالبی تگرگی میل کردیم... بعدشم آقایی منو رسوند خونه..
معجون+فلافل:) - تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 23:17
امروز صبح ساعت 8:30 رسیدم پیش آقایی.. بعد شیطنت هامون صبحونه خوردیم.. آقایی رفت سرکار..منم رو تختش خوابیدم.. البته نتونستم درست بخوابم هی بیدار میشدم.. دیگه ساعت 1 اینا بود آقایی اومد.. تا حاضر شدیم رفتیم بیرون شد 2.. رسیدیم سمت ستارخان.. معجون خوشمزه خوردیم.. بعدشم رفتیم ناهار میل کردیم.. دیگه ساعت...
باغ پرندگان - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز سریع ناخنامو لاک زدم و رفتم پیش آقایی.. بعدم آقایی رفت برام کلی خوراکی خرید.. اومد تو ماشین خوراکیا رو که دیدم کلی هیجان زده شدم.. بعدم رفت چندتا از کاراشو انجام داد.. باهم رفتیم باغ پرندگان.. اونجا هم که دیگه من ذوق مرگ شدم.. وای چقدر پرنده های خوشگل اونجا بودن.. دیگه دو ساعت اونجا بودیم.. او...
ماهگردمون مبارک+دیدن مامان جون - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
از خونه اومدم بیرون یهو تصمیم گرفتم برم پیش آقایی.. به بودنش خیلی نیاز داشتم.. وقتایی که این شکلی میشم اگه نبینمش بد اخلاق و عصبی میشم.. دیگه زنگ زدم آقایی اومد دنبالم.. رفت برام شیرطالبی با کیک خرید خوردم.. بعدشم رفتیم سمت لواسان کاراشو انجام داد.. نزدیک 1 بود که به مامانش زنگ زد گفت دارم با پریسا ...
پاستیل و سیب زمینی خوشمزه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز صبح رفتم پیش آقایی.. باهم صبحونه خوردیم.. یه ذره شیطنت کردیم.. خوابیدیم.. بعدشم ناهار خوردیم.. دیگه باهم صحبت کردیم.. بعدشم حاضر شدیم رفتیم بیرون.. آقایی برام پاستیل و سیب زمینی خرید.. نوش جان کردیم.. بعدشم رفتیم سمت خونمون... دوباره شام جیگر بر بدن زدیم.. بعدم آقایی منو رسوند خونه... +مرسی که...
اسنک و دلتنگی آقایی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز نیما بهم پیام داد که میای پیشم.. منم دو دل شدم..گفتم میخوام برم دانشگاه گفت پس بعدا همدیگرو میبینیم.. ولی دلم طاقت نیاورد.. رفتم پیشش.. دیگه ساعت 3 رسیدم خونشون.. باهم بودیم..ناهار خوردیم بعدشم حاضر شدیم آقایی منو برسونه.. نزدیکای خونه باهم بستنی خوردیم.. بعدشم رفتیم اسنک خوردیم.. دیگه آقایی س...
دلتنگی کوچولو - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
صبح ساعت 9 رسیدم پیش آقایی.. یه ذره شیطنت کردیم.. بعدشم رفتیم صبحونه خوردیم.. دیگه من رفتم رو تخت خوابیدم.. آقایی هم حاضر شد بره سرکار.. ساعت 1 بود از خواب بیدار شدم.. یه زنگ به نیما زدم.. دوباره خوابم برد.. نزدیک 2 بود نیما زنگ زد گفت دارم میام خونه.. نمیدونم چم شد یه دفعه.. رفتم دستشویی دست و صورت...
ღღღ یه شب پرهیجان کنار عشقم ღღღ - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
دیروز ساعت 5 از خونه اومدم بیرون.. رفتم انقلاب پیش آقایی.. از اونجا رفتیم دوستش رو ببینه.. دیگه یه ساعتی اونجا بودیم بعدشم رفتیم خونه آقایی.. دیگه تا رسیدیم یه ذره استراحت کردیم.. آقایی قلیون درست کرد.. برام آب طالبی گرفت.. باهم نوش جان کردیم.. دیگه فیلم شیفت شب رو گذاشتم با عشقم نگاه کنیم.. در حین ...

برچسب‌های مرتبط

شبی که من زن شدم | شبی که من مردم | شبی که من کاج شدم | شبي كه من مردم | شبی که من جن دیدم | شبی که من مکیدم | شبی که بابام منو کرد | رمان شبی که من مردم | رمان شبي كه من مردم | بدنم را شبی که من مردم