یه ذره شیطنت کردیم..
بعدشم رفتیم صبحونه خوردیم..
دیگه من رفتم رو تخت خوابیدم..
آقایی هم حاضر شد بره سرکار..
ساعت 1 بود از خواب بیدار شدم..
یه زنگ به نیما زدم..
دوباره خوابم برد..
نزدیک 2 بود نیما زنگ زد گفت دارم میام خونه..
نمیدونم چم شد یه دفعه..
رفتم دستشویی دست و صورتم رو بشورم..
بعدم اومدم در رو باز کردم..
با آقایی ناهار خوردیم..
دیگه یه ذره باهم حرف زدیم و آماده شدیم..
آقایی تا یه جایی منو رسوند بعدشم خودم رفتم.
غریبه آشنای زندگی من...ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: دلتنگی شازده کوچولو, نویسنده: بازدید: 31