ساعت 7 اینا بود آقایی اومد دنبالم..
براش لقمه سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم...
بهش دادم لقمه ها رو نوش جان کرد..
رفتیم یه جایی که برای محرم همیشه توش رو درست میکردن..
تو بین این راه من دلم از حرفای نیما گرفته بود...
خلاصه تا آخر شب باهم جر و بحث داشتیم..
ولی وقتی منو گذاشت خونه دیگه باهم آشتی کردیم..
غریبه آشنای زندگی من...ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: شبی که من زن شدم,شبی که من مردم,شبی که من کاج شدم,شبي كه من مردم,شبی که من جن دیدم,شبی که من مکیدم,شبی که بابام منو کرد,رمان شبی که من مردم,رمان شبي كه من مردم,بدنم را شبی که من مردم, نویسنده: بازدید: 37