ساعتای 9 بود رسیدم پیشش..
از دلتنگی زیاد از بغلش بیرون نمیومدم...
بعد کلی شیطنت تو بغلش خوابیدم..
دو سه ساعتی خوابیدم..
بعدم بیدار شدم حاضر شدیم باهم رفتیم بیرون..
ناهار خوردیم..
آقایی رفت چندتا از کاراشو انجام داد..
بعدم راه افتادیم به سمت تهران..
رسیدیم تهران رفتیم کافی شاپ نشاط..
آب هویج بستنی و معجون خوردیم...
بعدم آقایی منو رسوند خونه...
+ماهگردمون مبارک نفسی من،زندگی من
![]() | ![]() |
ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 650