اینقدر دلتنگش بودم..
خلاصه کلی شیطنت کردیم و سر به سرش گذاشتم..
بعد رفتیم باهم صبحونه خوردیم..
بعدش رو پای آقایی خوابم برد..
یکی دو ساعتی خوابیدم..
بیدار شدم حاضر شدیم با آقایی اومدیم تهران..
آقایی رفت سرکار..منم تو مترو منتظرش موندم..
یه ساعت بعد اومد..
دیگه رفتیم باهم شام سیب زمینی با هات داگ قارچ و پنیری خوردیم...
اینقدر گشنم شده بود حسابی بهم چسبید..
آقایی منو رسوند خونه..خودشم رفت..
+چقدر به آغوشت احتیاج داشتم..مرسی که هستی
![]() | ![]() |
ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 149