خرید بک لینک
امروز صبح زود رفتم پیش آقایی.. تا رسیدم پریدم تو بغلش و خوابیدم.. بعد کلی شیطنت بلند شدیم صبحونه خوردیم.. یه خورده باهم صبحت کردیم با گوشیامون بازی کردیم.. دیگه ساعت 2 بود ناهار خوردیم... آقایی هم وسایلاشو جمع و جور کرد.. منم حاضر شدم باهم رفتیم بیرون.. با آقایی رفتیم یه خورده از کاراشو انجام داد... بعد تموم شد کاراش نوتلای خوشمزه خوردیم.. دیگه آقایی منو رسوند خونه خودشم رفت خونه بابایی.. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 10:49

امروز ساعتای دو اینا بود آقایی اومد خونمون.. کلی برام خوراکی آورده بود.. رفتم تو بغلش دلتنگیمو برطرف کنم.. بعدم براش ناهار گرم کردم بخوره... نشستیم جلو کامپیوتر یه ذره عکس و فیلم نگاه کردیم.. دیگه آقایی رفت پایین منتظر من موند تا حاضر بشم باهم بریم دکتر... یه آمپول داشت اونو بزنه.. تو راه برگشت هم یه لیوان شیرموز به بدن زدیم... +مرسی بابت همه خوبیاتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 27 آبان 1395 ساعت: 22:14

آقایی بعد اینکه کاراش تموم شد اومد دنبالم.. ساعت 7:30 بود.. براش لازانیا درست کرده بودم.. بردم نوش جان کرد.. با هم رفتیم بستنی بخوریم که حالم بد شد نتونستم همشو بخورم... آقایی هم رفت برام از داروخونه قرص خرید.. بعدم منو رسوند خونه.. هر چقدرم اصرار کرد که بریم دکتر قبول نکردم.. +مرسی که اینقده هوامو داری و نگرانمی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 7:23

صبح ساعت 7 از خونه راه افتادم رفتم پیش آقایی.. ساعتای 9 بود رسیدم پیشش.. از دلتنگی زیاد از بغلش بیرون نمیومدم... بعد کلی شیطنت تو بغلش خوابیدم.. دو سه ساعتی خوابیدم.. بعدم بیدار شدم حاضر شدیم باهم رفتیم بیرون.. ناهار خوردیم.. آقایی رفت چندتا از کاراشو انجام داد.. بعدم راه افتادیم به سمت تهران.. رسیدیم تهران رفتیم کافی شاپ نشاط.. آب هویج بستنی و معجون خوردیم... بعدم آقایی منو رسوند خونه... +ماهگردمون مبارک نفسی من،زندگی من ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 7:23

صبح ساعت 9 رسیدم پیش نیمایی.. اینقدر دلتنگش بودم.. خلاصه کلی شیطنت کردیم و سر به سرش گذاشتم.. بعد رفتیم باهم صبحونه خوردیم.. بعدش رو پای آقایی خوابم برد.. یکی دو ساعتی خوابیدم.. بیدار شدم حاضر شدیم با آقایی اومدیم تهران.. آقایی رفت سرکار..منم تو مترو منتظرش موندم.. یه ساعت بعد اومد.. دیگه رفتیم باهم شام سیب زمینی با هات داگ قارچ و پنیری خوردیم... اینقدر گشنم شده بود حسابی بهم چسبید.. آقایی منو رسوند خونه..خودشم رفت.. +چقدر به آغوشت احتیاج داشتم..مرسی که هستی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 13:44

امروز آقایی بعد سرکارش اومد دنبالم.. باهم رفتیم بیرون یه دوری بزنیم.. هر چی آقایی گفت بستنی بخوریم من گفتم میل ندارم.. واقعا اصلا میل نداشتم خلاصه اومد برگرده سمت خونه که ماشینش خراب شد.. یک ساعتم داشت ماشینشو درست میکرد.. بعدم دیگه منو رسوند خونه.. با اینکه کم دیدمت ولی بازم خیلی برام خوب بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 13:44

امروز ساعتای 11:30 آقایی بهم زنگ زد.. منم که تازه از خواب بیدار شده بودم ولی هنوز تو رختخواب بودم.. جوابشو دادم گفت پاشو کاراتو انجام بده دارم میام ببینمت.. منم که هنوز گیج بودم گفتم چی؟؟ که تلفن قطع شد..دوباره زنگ زد..منم گفتم باشه کارامو انجام میدم.. دیگه پا شدم یه لیوان شیر خوردم.. بعدم کم کم کارامو انجام دادم و حاضر شدم.. که آقایی زنگ زد گفت بیا پایین.. کلی از دیدنش ذوق زده شدم.. رفتیم باهم ناهار پیتزا و بال سوخاری نوش جان کردیم.. که خیلی خیلی چسبید.. دیگه با آقایی رفتیم برای جفتون قاب گوشی خرید.. (کلی تشکر عشق جان) در راه برگشت به خونه هم یخ در بهشت خوردیم... آقایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: يکشنبه 2 آبان 1395 ساعت: 13:44

امروز با آقایی قرار داشتیم بیاد دنبالم بریم بیرون.. ساعت 7 اینا بود آقایی اومد دنبالم.. براش لقمه سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم... بهش دادم لقمه ها رو نوش جان کرد.. رفتیم یه جایی که برای محرم همیشه توش رو درست میکردن.. تو بین این راه من دلم از حرفای نیما گرفته بود... خلاصه تا آخر شب باهم جر و بحث داشتیم.. ولی وقتی منو گذاشت خونه دیگه باهم آشتی کردیم..ادامه مطلب

برچسب: شبی که من زن شدم,شبی که من مردم,شبی که من کاج شدم,شبي كه من مردم,شبی که من جن دیدم,شبی که من مکیدم,شبی که بابام منو کرد,رمان شبی که من مردم,رمان شبي كه من مردم,بدنم را شبی که من مردم, نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 21:47

امروز ما شله زرد نذری داشتیم.. قرار بود نیما بعد از ظهر بیاد سهمشو بگیره.. دیگه آقایی جونم ساعت 7 بود اومد جلو خونمون.. رفتم پایین براش شله زرد رو بردم.. اونم برای من شربت های نذریشون رو آورده بود.. یکی دو ساعتی باهم بودیم آقایی برام پفیلا و پفک خرید.. نوش جان کردم.. بعدشم منو رسوند خونه..ادامه مطلب

برچسب: شله زرد نذری مامی سایت, نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 21:47

یکشنبه 95.7.4 ساعت 3 بعداز ظهر از خونه اومدم بیرون.. ساعت4:30 بود رسیدم پیش آقایی. باهم رفتیم خونشون...یه ذره شیطنت کردیم و آقایی رفت سرکار.. منم یه ذره تی وی نگاه کردم.. بعدشم رفتم نشستم یه دل سیر خودمو آرایش کردم که آقایی از سرکار اومد خستگیش در بره.. بعد انجام آرایشم یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و رفتم برای درست کردن سالاد و سسش.. زنگ زدم به آقایی ببینم کجاست که گفت کارام داره تموم میشه.. منم گفتم پس اومدی لطفا خیارشور هم بخر.. دیگه تا من کارامو انجام دادم آقایی هم اومد.. با دیدن من کلی ذوق کرد و خریدا رو از دستش گرفتم گذاشتم تو یخچال.. عاشق اینم که وقتی آقاییم ادامه مطلب

برچسب: سه روز پیش,اخبار سه روز پیش,قیمت طلا سه روز پیش,قیمت دلار سه روز پیش, نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 22:52

ســـــــــــــایــــــــــه مـــــــــن،عــــاشــــــق ســـــــــــــــایــــــه تــــــــــو شــــــــــــده مــــــــــیـــــــــــشــــــــــــود مــــــــــــا هـــــــــمــــــســـــــــــایــــــــــه شــــــــــویــــم نفس من،همیشگی من..ماهگردمون مبارک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 22:52

امروز صبح زود از خونه زدم بیرون.. رفتم پیش آقایی.. باهم صبحونه خوردیم و بعد یه ماه تونستم بالاخره با خیال آسوده بغلش کنم.. یه خورده تو بغلش موندم شیطنت کردیم از دلتنگیامون گفتیم.. بعدم من تو بغلش خوابم برد... دیگه ساعت 2 اینا بود حاضر شدم از خونه رفتیم بیرون.. ناهار سیب زمینی با کباب لقمه خوردیم... ولی از شانس من تو کباب لقمه هاش پر جعفری بود.. و من مجبور بودم جعفریاشو جدا کنم.. دیگه آقایی منو تا مترو رسوند.. خودشم رفت دندون پزشکی.. +بعد یه ماه چقدر بغلت کردنت بهم مزه داد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 23:17

امروز ساعت 6:30 آقایی اومد دنبالم.. عیدی های آقایی رو بهش دادم..(راستی عید غدیر خم مبارک) اونم کلی تشکر کرد.. رفتیم سمت یه جیگرکی... جیکر و خوئک(غذای مورد علاقه من) رو خوردیم.. و بعد هم دست در دست عشقم سوار ماشین شدم... نزدیک خونه آب طالبی تگرگی میل کردیم... بعدشم آقایی منو رسوند خونه..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 23:17

امروز صبح ساعت 8:30 رسیدم پیش آقایی.. بعد شیطنت هامون صبحونه خوردیم.. آقایی رفت سرکار..منم رو تختش خوابیدم.. البته نتونستم درست بخوابم هی بیدار میشدم.. دیگه ساعت 1 اینا بود آقایی اومد.. تا حاضر شدیم رفتیم بیرون شد 2.. رسیدیم سمت ستارخان.. معجون خوشمزه خوردیم.. بعدشم رفتیم ناهار میل کردیم.. دیگه ساعت 4 بود آقایی منو رسوند خونه... +مرسی بخاطر بودنت...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 23:17

امروز سریع ناخنامو لاک زدم و رفتم پیش آقایی.. بعدم آقایی رفت برام کلی خوراکی خرید.. اومد تو ماشین خوراکیا رو که دیدم کلی هیجان زده شدم.. بعدم رفت چندتا از کاراشو انجام داد.. باهم رفتیم باغ پرندگان.. اونجا هم که دیگه من ذوق مرگ شدم.. وای چقدر پرنده های خوشگل اونجا بودن.. دیگه دو ساعت اونجا بودیم.. اومدیم تهران.. یه ناهار خوشمزه خوردیم.. آقایی رفت سمت شرکت منم تو ماشین منتظرش موندم.. اومد باهم رفتیم یخ در بهشت خوردیم.. بعدشم منو رسوند خونه.. +خیلی میخوامت.. مخصوصا وقتایی که من کلافه میشم میدونی چه جوری باید آرومم کنی ادامه مطلب

برچسب: باغ پرندگان تهران,باغ پرندگان,باغ پرندگان اصفهان,باغ پرندگان کرج,باغ پرندگان مشهد,باغ پرندگان مالزی,باغ پرندگان لویزان,باغ پرندگان شیراز,باغ پرندگان کیش, نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

صفحه بندی