سه روز پیش آقاییم:)

خرید بک لینک
یکشنبه 95.7.4 ساعت 3 بعداز ظهر از خونه اومدم بیرون..

ساعت4:30 بود رسیدم پیش آقایی.

باهم رفتیم خونشون...یه ذره شیطنت کردیم و آقایی رفت سرکار..

منم یه ذره تی وی نگاه کردم..

بعدشم رفتم نشستم

یه دل سیر خودمو آرایش کردم که آقایی از سرکار اومد خستگیش در بره..

بعد انجام آرایشم یه نگاه تو آینه به خودم انداختم و رفتم برای درست کردن سالاد و سسش..

زنگ زدم به آقایی ببینم کجاست که گفت کارام داره تموم میشه..

منم گفتم پس اومدی لطفا خیارشور هم بخر..

دیگه تا من کارامو انجام دادم آقایی هم اومد..

با دیدن من کلی ذوق کرد و خریدا رو از دستش گرفتم گذاشتم تو یخچال..

عاشق اینم که وقتی آقاییم از بیرون میاد با دست پر بیاد..

دیگه قسمت جدید سریال آسپرین رو باهم نگاه کردیم..

منم بلند شدم میز شامو چیدم..

بعد شام خوردن و یه ذره گپ زدن خوابیدیم...

البته بعد کلی شیطنت خوابمون برد..

صبح من دیگه ساعت 5 بود که از تب شدید بیدار شدم..

یه ذره تو جام تکون خوردم..هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد..

دلمم نیومد نیما رو بیدار کنم بهم قرص بده..

دیگه یه ذره با گوشیم بازی کردم که خسته شدم..

گوشی آقایی رو برداشتم فضولی کردم

که ای کاش نمیکردم چون یه پیامای اعصابمو بهم ریخت..

بعدشم بیدار شدن آقایی و گریه های من..

و ناز و نوازش من..

یه خورده که آروم شدم..یه دوش گرفتم..

با آقایی صبحونه خوردیم..

و رفتیم سمت فیروزکوه...

تو راه یه ذره براش قیافه گرفتم ولی دیگه دلم نیومد بیشتر اذیتش کنم..

باهم رفتیم ناهار اکبرجوجه خوردیم..

بعدشم برگشتیم سمت خونه..

رسیدیم خونه ساعت 4 اینا بود یه خورده استراحت کردیم..

بعد با آقایی رفتیم بیرون..

آقایی کاراشو انجام میداد..

منم تو ماشین نشستم..

بعد تموم شدن کاراش..

رفتیم یه ذره خرید کردیم..

بستنی..موز...شیر..شکلات...

اومدیم خونه و یه شیرموز خنک نوش جان کردیم..

بعدم بستنی خوردیم...

یکم که گذشت یه خورده غذا داغ کردم و با آقایی خوردیم..

بعدشم ولو شدیم رو مبل و با گوشیامون سرگرم شدیم..

دیگه داشت خوابمون میگرفت..

رفت برای خوابیدن..

چقدر تو آغوشش احساس امنیت میکردم

و راحت تر از هر شب به خواب میرفتم..

صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدیم آقایی رفت دوش گرفت..

وقتی اومد باهم صبحونه خوردیم..

ساعت 9 بود از خونه زدیم بیرون..

رفتیم سمت فیروزکوه..

تو کارای آقایی یه خورده کمکش کردم..

بعدم کلی باهم عکس گرفتیم..

ناهار هم بناب خوشمزه بر بدن زدیم..

اینقدر گشنه بودیم بعدشم آقایی دو تا سیخ معمولی هم سفارش داد..

بعد ناهار هم رفتیم تو یه پارک..

رو نیمکت نشستم آقایی سرشو گذاشت رو پام..

منم موهاشو ناز میکردم..

چقدر اون لحظه دلم خواست که واقعا زن و شوهر رسمی بودیم...

دیگه یه خورده دیگه از کاراشو انجام داد..

ساعتای6:15 بعدازظهر بود..حرکت کرد به سمت تهران..

دلم گرفته بود از اینکه باید برم خونه..

ولی آقایی منو رسوند خونه چون چاره ای نبود..

+میدونی تو این دو روز اندازه دو سال دوستیمون بهت بیش از بیش عادت کردم..

و زندگی وقتایی که پیشم نیستی برام جهنم میشه..

+همیشه در کنارم باش..به بودنت محتاجم

غریبه آشنای زندگی من...

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال می‌کنید

برچسب: سه روز پیش,اخبار سه روز پیش,قیمت طلا سه روز پیش,قیمت دلار سه روز پیش, نویسنده: بازدید: 282 تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 22:52

صفحه بندی