کلی برام خوراکی آورده بود..
رفتم تو بغلش دلتنگیمو برطرف کنم..
بعدم براش ناهار گرم کردم بخوره...
نشستیم جلو کامپیوتر یه ذره عکس و فیلم نگاه کردیم..
دیگه آقایی رفت پایین منتظر من موند تا حاضر بشم باهم بریم دکتر...
یه آمپول داشت اونو بزنه..
تو راه برگشت هم یه لیوان شیرموز به بدن زدیم...
+مرسی بابت همه خوبیات
ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44