خرید با آقایی+ناهار خوشمزه - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز صبح رفتم پیش آقایی.. باهم صبحونه خوردیم.... کلی دلتنگش بودم با اینکه تازه دیده بودمش.. انگار وقتی کنارمه دلتنگیم برای روزای که نیست بیشتر میشه.. دیگه یه ذره شیطنت کردیم.. از خونه اومدیم بیرون.. آقایی رفت کاراشو انجام بده منم تو ماشین منتظرش بودم.. رفتیم از یه عابر بانک پاساژ پول برداشتیم.. راه...
دیدار مامانیم با آقایی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز ساعت 6:30 نیما اومد جلو خونه دنبالمون.. قرار بود نیما با مامانم حرف بزنه.. دیگه با مامان و آبجیم سوار ماشین شدیم.. نیما رو با مامانم آشنا کردم.. رفتیم سمت جنت آباد جای همیشگی بستنی خوردیم.. مامان و نیما باهم حرف زدن.. به نظرم اوضاع خوب اومد..چقدر استرس داشتم.. رفتیم نشاط شام خوردیم.. بعدشم نیم...
خواب موندن من و دیدن مامان جون:) - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:06
امروز قرار بود ساعت 9 پیش آقایی باشم.. ولی خواب موندم..آقایی بیدارم کرد.. ساعت12 رسیدم پیشش.. رفت چندتا از کاراشو انجام داد..باهم رفتیم خونشون.. از دیدن مامان جون کلی خوشحال شدم.. باهم حرف زدیم..ناهار خوردیم.. بعدشم من رفتم تو اتاق آقایی کنار دستش نشستم اونم کاراشو انجام میداد.. کاراش که تموم شد..از...

برچسب‌های مرتبط

شبی که من زن شدم | شبی که من مردم | شبی که من کاج شدم | شبي كه من مردم | شبی که من جن دیدم | شبی که من مکیدم | شبی که بابام منو کرد | رمان شبی که من مردم | رمان شبي كه من مردم | بدنم را شبی که من مردم