خرید بک لینک
امروز قرار بود ساعت 9 پیش آقایی باشم..

ولی خواب موندم..آقایی بیدارم کرد..

ساعت12 رسیدم پیشش..

رفت چندتا از کاراشو انجام داد..باهم رفتیم خونشون..

از دیدن مامان جون کلی خوشحال شدم..

باهم حرف زدیم..ناهار خوردیم..

بعدشم من رفتم تو اتاق آقایی

کنار دستش نشستم اونم کاراشو انجام میداد..

کاراش که تموم شد..از مامان جون خداحافظی کردیم..

آقایی تا یه جایی منو رسوند..بعدشم خودم اومدم خونه..

برچسب: نویسنده: نیکا عباسیان تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 17:06

صفحه بندی