غریبه آشنای زندگی من

متن مرتبط با «بدنم را شبی که من مردم» در سایت غریبه آشنای زندگی من نوشته شده است

برای آقایی لازانیا درست کردم:)

  • نیلوبلاگ

    آقایی بعد اینکه کاراش تموم شد اومد دنبالم.. ساعت 7:30 بود.. براش لازانیا درست کرده بودم.. بردم نوش جان کرد.. با هم رفتیم بستنی بخوریم که حالم بد شد نتونستم همشو بخورم... آقایی هم رفت برام از داروخونه قرص خرید.. بعدم منو رسوند خونه.. هر چقدرم اصرار کرد که بریم دکتر قبول نکردم.. +مرسی که اینقده هوامو داری و نگرانمی ...

    ادامه مطلب
  • کم بود ولی برای رفع دلتنگی خوب بود:)

  • نیلوبلاگ

    امروز آقایی بعد سرکارش اومد دنبالم.. باهم رفتیم بیرون یه دوری بزنیم.. هر چی آقایی گفت بستنی بخوریم من گفتم میل ندارم.. واقعا اصلا میل نداشتم خلاصه اومد برگرده سمت خونه که ماشینش خراب شد.. یک ساعتم داشت ماشینشو درست میکرد.. بعدم دیگه منو رسوند خونه.. با اینکه کم دیدمت ولی بازم خیلی برام خوب بود...

    ادامه مطلب
  • ❦قرار یهویی:)❦

  • نیلوبلاگ

    امروز ساعتای 11:30 آقایی بهم زنگ زد.. منم که تازه از خواب بیدار شده بودم ولی هنوز تو رختخواب بودم.. جوابشو دادم گفت پاشو کاراتو انجام بده دارم میام ببینمت.. منم که هنوز گیج بودم گفتم چی؟؟ که تلفن قطع شد..دوباره زنگ زد..منم گفتم باشه کارامو انجام میدم.. دیگه پا شدم یه لیوان شیر خوردم.. بعدم کم کم کارامو انجام دادم و حاضر شدم.. که آقایی زنگ زد گفت بیا پایین.. کلی از دیدنش ذوق زده شدم.. رفتیم باهم ناهار پیتزا و بال سوخاری نوش جان کردیم.. که خیلی خیلی چسبید.. دیگه با آقایی رفتیم برای جفتون قاب گوشی خرید.. (کلی تشکر عشق جان) در راه برگشت به خونه هم یخ در بهشت خوردیم... آقای...

    ادامه مطلب
  • شبی که من خرابش کردم:(

  • نیلوبلاگ

    امروز با آقایی قرار داشتیم بیاد دنبالم بریم بیرون.. ساعت 7 اینا بود آقایی اومد دنبالم.. براش لقمه سیب زمینی سرخ کرده درست کرده بودم... بهش دادم لقمه ها رو نوش جان کرد.. رفتیم یه جایی که برای محرم همیشه توش رو درست میکردن.. تو بین این راه من دلم از حرفای نیما گرفته بود... خلاصه تا آخر شب باهم جر و بحث داشتیم.. ولی وقتی منو گذاشت خونه دیگه باهم آشتی کردیم.....

    ادامه مطلب
  • خواب موندن من و دیدن مامان جون:)

  • نیلوبلاگ

    امروز قرار بود ساعت 9 پیش آقایی باشم.. ولی خواب موندم..آقایی بیدارم کرد.. ساعت12 رسیدم پیشش.. رفت چندتا از کاراشو انجام داد..باهم رفتیم خونشون.. از دیدن مامان جون کلی خوشحال شدم.. باهم حرف زدیم..ناهار خوردیم.. بعدشم من رفتم تو اتاق آقایی کنار دستش نشستم اونم کاراشو انجام میداد.. کاراش که تموم شد..از مامان جون خداحافظی کردیم.. آقایی تا یه جایی منو رسوند..بعدشم خودم اومدم خونه.....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    شبی که من زن شدم | شبی که من مردم | شبی که من کاج شدم | شبي كه من مردم | شبی که من جن دیدم | شبی که من مکیدم | شبی که بابام منو کرد | رمان شبی که من مردم | رمان شبي كه من مردم | بدنم را شبی که من مردم