رفتم پیش آقایی..
باهم صبحونه خوردیم و بعد یه ماه تونستم بالاخره با خیال آسوده بغلش کنم..
یه خورده تو بغلش موندم شیطنت کردیم از دلتنگیامون گفتیم..
بعدم من تو بغلش خوابم برد...
دیگه ساعت 2 اینا بود حاضر شدم از خونه رفتیم بیرون..
ناهار سیب زمینی با کباب لقمه خوردیم...
ولی از شانس من تو کباب لقمه هاش پر جعفری بود..
و من مجبور بودم جعفریاشو جدا کنم..
دیگه آقایی منو تا مترو رسوند..
خودشم رفت دندون پزشکی..
+بعد یه ماه چقدر بغلت کردنت بهم مزه داد

ما را در سایت غریبه آشنای زندگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38