منم دو دل شدم..گفتم میخوام برم دانشگاه گفت پس بعدا همدیگرو میبینیم..
ولی دلم طاقت نیاورد..
رفتم پیشش..
دیگه ساعت 3 رسیدم خونشون..
باهم بودیم..ناهار خوردیم بعدشم حاضر شدیم آقایی منو برسونه..
نزدیکای خونه باهم بستنی خوردیم..
بعدشم رفتیم اسنک خوردیم..
دیگه آقایی سر کوچمون وایستاد..
منم رفتم سوغاتیشو آوردم..
بعدشم آقایی رفت..

برچسب:
نویسنده: نیکا عباسیان